قلمچه

آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست/گرد سُم خران شما نیز بگذرد
نویسنده : علی س.م - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
 

نمی دانم این قدما و بزرگان فرهیخته واقعا علم غیب داشتند و سحر و جادو  و یا تا ریخ در حال تکرار است. گاهی که نگاه می کنم به برخی گفته ها و آثارشان انگار هر چیزی که شرح حال ماست  و توان گفتنش با ما نیست را بیان میکنند... آن هم کی صد ها سال پیش!

چند روز پیش یکی از دوستانم یک کتابی به من داد که در مقدمه آن بیت شعری آمده بود که به نظرم جالب آمد و یاداشت کردم. پی اش را گرفتم تا این که به کل شعر رسیدم و فهمیدم که این شعر متعلق به یک شاعر برجسته و در عین حال گمنام – در بین اکثریت – هست به نام "سیف الدین ابوالحامد محمد فرغانی" معروف به "سیف فرغانی". من شرح حال این بشر را که خواندم همه جوره مجذوب این بزرگ مرد قرن هفتم و هشتم – یا دقیقتر: 667-749 - شدم ؛ از محل زندگی اش که فرغانه ی ماوراالنهر باشد گرفته تا ارادت عجیبش به سعدی.

حال از اینها بگذریم و برویم سر اصل مطلب؛ که اصل مطلب هم همان شعری باشد که من را به ایشان پیوند داد. شعری که بسیار روش آموز است برای صاحبان قدرت، شعری که این سیف فرغانی آنرا خطاب به نا اهلان زمان خود سرود و من هم خطاب قرارش می دهم به دور گردانان امروز، بلکه به راه آیند.

 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد ........ هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب ........ بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایّام ناگهان ........ بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام  ........ بر حلق و بر دهانِ شمانیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز ........ این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد ........ بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت ........ این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست ........ گرد سُم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت ........ هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت ........ ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن ........ تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از "کسان" به شما "ناکسان" رسید ........ نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

 

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان ........ بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم ........ تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدّتی ........ این گُل،ز گُلستان شما نیز بگذرد

آبیست ایستاده دراین خانه مال وجاه ........ این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپُرده به چوپان گرگ طبع ........ این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حُکم اوست ........ هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

"ای دوستان خواهم که به نیکی دُعای سیف ........ یک روز بر زبان شما نیز بگذرد"

 

*سیف فرغانی

 

 


 
 
نون و ماست می خوریم تا منحرف نشویم!
نویسنده : علی س.م - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

راست ماجرا این که امروز طنازی مان اوت کرده و کوک میباشیم و سوژه هم فراوان ولی تازگی ها یه حسی به دیگر حواسن اضافه شده که می گه این روز ها هر وقت این احساس طنازیت زد بیرون شوخی نکن با ملت و دولت چرا که حال درد سر نداریم. من هم که دیدم این گونه است گفتم که خوب قحط مطلب که نیست ماشاا... این قدر در این مملکت به فکر ما هست که درمانده نمانیم (حتی در این مورد)  برای همین داشتم توی نت بین اخبار و مطالب روز میگشتم بلکه مطلبی پیدا کنم که هم احساس قبیح طنازی قلمچه را ارضا کند و هم در خور قلمچه باشه و در قلمچه بشو به آن پرداخت. در همین راستا توی سایت تیتر نیوز بودم که توی یکی از پیوند ها به سایت آینده نیوز یه مطلب توجه مان را جلب کرد. مطلبی بود به نقل از وب سایت شخصی حجت الاسلام آقاتهرانی نماینده مجلس و معلم محترم  اخلاق. پاراگراف اول رو که خوندم فهمیدم که این خودشه، همون چیزیه که قلمچه میخواد.

از قرار فردی از ایشان سوال کرده: «در حال حاضر مشکل بسیاری از جوانان، مشکلات جنسی است مخصوصا در جوانان 18 سال به بالا وبعضا متاسفانه امکان ازدواج برای آنان فراهم نیست، راه حل آن چیست؟ »

این سوال از آنجا که مبتلابه خیلی از 18 سال به بالاهاست، قطعاً پاسخ ایشان می تواند بسیار راهگشا باشد. من جواب ها را عیناً از روی آینده نیوز رونویسی می کنم: «1- حتی المقدور با توجه به وضعیت جسمانی خود، هفته ای دو روز (دوشنبه و پنجشنبه) روزه بگیرد، اگر برای او سخت است، ماهی سه روز (پنجشنبه اول،آخرماه و چهارشنبه وسط ماه) را روزه بگیرد که فقهای بزرگوار در رساله های عملیه خود به آن توصیه فرموده اند. در هر حال پرخوری نکند، قبل از سیر شدن از طعام دست بکشد و تا گرسنه نشود غذا تناول نکند. 2- از خوردن غذای معطر، متنوع، آجیل خوری و... پرهیز کند. 3- لباس چسبان نپوشد و هرگز لخت و عریان نشود، حتی در حمام که کراهت دارد.(یعنی عورت در حمام پوشیده باشد بهتر است) 4- از دیدن عکس های مبتذل و غیر محارم و به ویژه جنس مخالف پرهیز کند. 5- از گفتن یا شنیدن جوک و فکاهی های جنسی حذر کند. 6- با افراد غیر مجرد یا مجردی که در این زمینه صحبت می کنند نشست و برخاست نکند. 7- از اختلاط با زنان یا مجالسی که مرد و زن بی مبالات هستند اجتناب کند. 8- هرگز بیکار نباشد و به اشتغال بپردازد.« إِنَّ اللهَ یبغِضُ الشّابّ ُ الفارِغ»؛ خداوند از جوان بیکار به غضب می آید. 9- به ورزش هایی که موجب عرق ریزی می شود بپردازد، مانند: کوهنوردی، دوو میدانی، بسکتبال و... 10- در مجالس توسل و توجه به اهل بیت علیهم السلام شرکت کرده و به زیارت حرم های شریف ایشان برود. 11- با توجه بیشتر و مراقبه، نماز اول وقت اقامه کند.»

بله... از دو ور بررسی میکنیم:

از این ور (ور اول):

وقتی این مطلب رو تا انتها خواندیم  کرک و پرمان ریخت! تازه فهمیدم من این وسط فاسد النفسی ام که دومی نداره... وقتی فکر میکنم که تا به حال چه ها کردم، از خودم خجالت میکشم و احساس انزجار میکنم از این همه پستی ..... یه عمر غذا های متنوع و معطر خوردم.... یه عمر لخت رفتم به حمام .... یه عمر با افراد غیر مجرد و متعهل نشست و برخاست کردم.... ای تف به این نفس کثیف که من رو به این روز انداخته... الهی العـــــــفو!

از اون ور (ور دوم):

عرض شود که جناب حجت الاسلام  آقا تهرانی عزیز یک معلم اخلاق فوق العاده هست که من هم بار ها صحبت های ایشون رو شنیدم و نسبت به ایشون ارادت دارم ولی موضوعی که اینجا هست اینه که ایشان در کنار معلمی اخلاق بودن "نماینده مجلس" هم هستند و انتظار می رود که یک نماینده ملت به موضوعات مبتلابه شاید قسمت اعظمی از جامعه جوانان نگاهی راه گشا داشته باشد و نسخه ای کاربردی برای حل مسائل ارائه دهند نه این که به جای آن، نحوه ریاضت رو آموزش بدهند. کلاه تان را قاضی کنید اگر این راه حل را به کسانی که این درد را دارند و دنبال درمانند بدهیم چه می گویند!؟

من به شخصه خودم این طرز پاسخ گویی جناب استاد آقا تهرانی رو به نحوی پاک کردن صورت مسئله میدونم. شاید این نسخه برای کسانی که دنبال تزکیه نفس و ... هستند و برای حوزویان کارامد باشد ولی هرگز قابل تعمیم به همه جامعه نیست... ایشان به عنوان یک نماینده حتی زحمت ارئه راه حلی فراخور حال جوانان غالب جامعه ی امروز را به خود ندادند! البته این روزها این رفتار رایج ترین شکل برخورد، پاسخ گویی و تصمیم گیری در باره بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی و دینی مملکت ما شده که بسی جای تاسف دارد!

 

 

 

==========================================

*پی نوشت اول: ذوق طنازیمان هم فقط در ور اول بروز کرد و در پایان ور دوم ذوق سوز شدیم!

*پی نوشت دوم: فقط الآن من یک دغدغه بیشتر ندارم.... این دفعه چجوری خودم رو توی حمام از روی پیرجامه و زیر پوش بشورم!!!؟

*پی نوشت سوم: تا بیشتر از این به انحراف کشیده نشدیم باید برویم  شیشه زعفران و زرچوبه و دیگر ادویه های مطبخ را سر به نیست کنیم!

*پی نوشت چهارم: غذا هم از این پس فقط نون و ماست!

در همین راستا از قرار باید نامه ای به ستاد "هدفمند کردن" بفرستیم که ای خدمت گذاران عزیز، اگر به فکر ما جوانان هستید این یارانه ادویه جات و برنج را به نان و ماست اختصاص دهید چرا که از قرار باید قوت لایموت مان شوند!


 
 
من و خلبان های مغازه آقا یوسف
نویسنده : علی س.م - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

جای همگی خالی رفته بودم پیش آقا یوسف (پیرایشگر عزیز) سر و کله ام را صفایی بدهم که دو نفر مرد میان سال با پالتو و کلاه اومدن تو و گرم سلام علیک کردن. یکم که نشستن برای یکی از این اقایون پیامک اومد؛ وقتی خوند یه آهی کشید و شرو کرد پچ پچ کردن با بغلی. در این اثنا بود که آقا یوسف از یکی از اون اقایون پرسید : آقای معینی مگه امروز پرواز نداشتی!؟ جواب داد: چرا... اتفاقا قرار بود داشته باشیم منتها وقتی دیدم هوا سوز داره به بچه ها گفتن از هوا شناسی استعلام کنن ببینیم هوا چطوره، الآن هم جواب استعلام رو برای اس ام اس کردن انگار هوا شناسی گفته که هوا نا پایداره و احتمال بارش هست، ما هم بی خیال شدیم گفتیم حالا اگه اصرار کنیم ممکنه بالها آسیب ببینن. اون یکی گفت: ولی با این حال دو سه تا از بچه ها گوش نمیدن و طبق برنامه پروازشون می خوان پروازا رو انجام بدن ولی ما ریسک نمی کنیم.

حالا این وسط من که کلی کف کرده بودم دوتا "خلبان"  پشتم نشستن داشتم با دقت به حرفاشون گوش میدادم ببینم با چی پرواز میکنن! بویینگ، ملخی، گلایدر، کایت، توپلوف، سی ١٣٠.....!!!

توی همین فکرا بودم که آقا یوسف  پرسید: ببینم راستی اون  سفیده چی شد؛ همون که گفتی خیلی ارفاع میگیره؟ جواب داد: هیچی بابا.... توی پرواز آخر  خورد به سیم برق ، افتاد بعد یه گربه اومد خوردش ...  جفتش هم اونقدر دونه نخورد تا مرد! راستش یکی از دلایلی که پرواز امروز رو کنسل کردم این بود که این دوتا پرنده نبودن!

در این جا بود که کار روی سر و کله من هم به پایان رسید و در آخر نگاهی به اون دو "کفتر باز" کردم و رفتم ...


 
 
بازگشت قلمچه!
نویسنده : علی س.م - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

اول کلام: سلام

 

شرمنده تمامی شما حضرات بخاطر تعطیلی موقت "قلمچه" ! البته این مدت رو هم بگذارید به حساب تمامی تعطیلات غیر ضروری این دیار شهید پرور خوب در همین راستا قلمچه هم که میبینه مملکت همین جوریش تعطیله اونم حوس میکنه بره تعطیلات دیگه. لازم به توضیح است که نکته بالا به هیچ عنوان شامل دولت خدمت گذار و کابینه شریف نمیشود.... چرا که این بزرگ مردمان همچنان پرتلاش و با همت مضاعف در حال "هدفمند کردن" می باشند (هرجور که راحتید و با هر ذهنیتی دوستدارید این عبارت را بخواند). به هر صورت با این که قصد این بود که تا مقاله ای  که قرار است 5 بهمن از قلمچه منتشر شود آپ نکنم اما در مقابل این هجمه  اتفاقات پیرامون و و سوژه های ناب تاب نیاوردیم و نمودیم (آپ را می گوییم) زین باب اگر حجم مطلب زیاد شده به علت ترکیدگی دلمان روی صفحه کلید است .... ترجیحا بخوانید؛ ضرر نمیکنید!

 

در ابتدا و به دور از هر گونه هیاهو در دو محور به دلچسب ترین موضوع روز می پردازیم:

محور اول: به به، چقدر زیبایی چه سری، چه دمی، عجب پایی پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ ...

بله دوستان، روز شماری ها به پایان رسید و طرح هدفمند کردن یارانه ها شروع شد و ما هجدهمین روز این طرح رو سپری میکنیم و در همین راستا لازم به ذکر است که همه چیز آرومه، هوا چقدر خوبه، کلی خیس شدیم زیر این بارون پاییزه، قیمتا پاییننه (و البته ثابت)، بسته های حمایتی دولت در لوازم خانگی چقدر ارزونه، نون چقدر خوشمزه است کیفیت ها بالا، وام بنزین رسید، اتومبیل های شخصی همه تعطیل، آرامش خاطر و انسجام اسلامی و گرمای آغوش عطر آگین هموطنان شهید پرور را در مترو تجربه کنید، من چقدر خوش حالم چون ماهیانه "چهل هزار ریال!!!"(لطفا جوری این عدد را بخوانید که انگار از فشار ذوق زدگی گلویتان در حال جر خوردن است) یارانه نان دریافت میکنم، من چقدر خوشبختم چون قراره با یارانه ای که اتفاقا از پول با برکت امام زمان(ارواحنا له الفداه) هم هست و به من تعلق میگیره برم سرمایه گذاری و پس انداز کنم، یعنی نصفش رو پس اندار و نصف دیگه اش رو سرمایه گذاری میکنم و فقط در این راه روشن یک دغدغه دارم که مرا اندکی مستاسل کرده... و آن این است که برای سرمایه گذاری از تالار بورس تهران استفاده کنم و سهام فولاد و مخابرات رو بخرم یا از وال استریت استفاده کنم و سهام مایکروساف رو بخرم! (در همین راستا از دولت خدمتگذار عاجزادنه خواهش میکنم برای رفع این دغدغه هم مانند دیگر موارد راهکار ارائه کند تا همه باهم با خیال راحت درکنار خانواده از زندگی لذت ببریم و دور کاری کنیم).

محور دوم: اندکی اصولی تر

همان طور که قبلا هم بارها و بارها گفتم و همچنان می گم و بهش معتقدم تاز مانی که مردم یک جامعه به سطح قابل قبولی از آگاهی نرسند هرگز آن جامعه به سطح قابل قبولی از رفاه، پیشرفت و توسعه نخواهد رسید. حالا رسیدن به این سطح از آگاهی در کشور های توسعه یافته اغلب توسط احزاب، اصناف، سندیکا ها و جنبش های مدنی صورت میگیرد. ولی از آنجا که در ایران متاسفانه ما با فضای بسته سیاسی و اطلاع رسانی مواجه هستیم و عملا آزادی عمل از احزاب سلب شده و اصناف هم ابدا اجازه قدرتگیری نداشته اند و رکن چهارم دمکراسی یعنی مطبوعات آزاد هم در کشور به شکل انحصاری بالغ بر 90% دولتی و یا تحت کنترل دولت هست و تنها نهاد مستقل مطبوعاتی یعنی انجمن صنفی روزنامه نگاران نیز 1-2 سال بیشتر عمر نکرد و امروز سالها است که درب بفترش پلملپ شده ، جنبش های مدنی هم آنقدر کمرنگ و محدود اند که اسمشان هم به گوش اغلب افراد جامعه نا آشنا است؛ پس می توان شرایط ایران را با توجه به مسئل داخلی ذکر شده و برخی دیگر و همین طور انواع و اقسام تهاجمات فرهنگی اقتصادی و سیاسی خارج از کشور بسیار متفاوت تر دیگر مناطق دانست و باید قبول کرد که در خیلی از موارد بسیاری راه کار های کلاسیک برای این جامعه پاسخ گو نیست. برای همین  چون در تصمیم گیری های کلان حکومتی ارتقای سطح فکری جامعه جایگاهی نیست و تا به امروز هم به شکل کار آمد هرگز نبوده. معمولا بروز تغییراتی این چونینی در این اجتماع نیاز به جوشش دانشجویان، روشنفکران و خواصی با مقبولیت مردمی در زمینه های مختلف از جمله دین، اقتصاد، اخلاق و سیاست و البته گذر زمان و صبر دارد.

معمول ترین و کارا ترین نوع آگاهی برای تمام اقشار جامعه بی شک آگاهی اقتصادی در سطوح مختلف است. معمولا در جوامع غالب مردم سطح انتظارات را از دولت حاکم بر اساس باز خورد های اقتصادی فعالیت های مختلف دولت تنظیم میکنند که این نشان از اهمیت بالقوه و بالفعل این مقوله در اجتماع دارد. حال اگر مردم  بتوانند تا حدی مبانی اولیه اقتصاد را درک کنند و تحلیل هایی از فعالیت ها و برنامه های اقتصادی دولت داشته باشند آنگاه است که آنها از دولت می خواهند در مقابل اعمال خود پاسخ گو باشد و می توانند راست و دروغ را تحلیل های رسانه های دولتی و شبه دولتی تشخیص دهند. البته لازم به ذکر است که اگر این مورد را به عنوان نیازی برای عوام و سطح جامعه میدانیم و تمرکز مطلب را روی این طبقه نهاده ایم به این علت است که فرض را بر این گرفته ایم که مابقی افراد که خود را در سطح بالا تری از عوام تصور میکنند – ازجمله کسانی که مدعی روشنفکری اند و خود را عضو تاثیر گذار، فرهیخته و بر انگیخته جامعه می دانند (از جمله قشر دانشجو و فعالین حذبی و مدنی)- به این موارد اشراف کامل دارند چراکه این ها اولیه ترین لازمه هم فعالیتی برای بهبود جامعه در هر زمینه ای است.

پیشنهاد قلمچه: برای آگاهی نسبی از شرایط کلی اقتصاد ایران قلمچه "شدیدا" توصیه می کند که حتما مقاله ای که توسط "دکتر مسعود نیلی" با عنوان "زبان حال حکایت های آینده اقتصاد ایران" نگارش شده را مطالعه کنید. این مقاله با کمال روانی و گویایی و قابل فهمی نگارش شده به شکلی که مخاطب خود را تمام مردم قرار داده. و 100% مطالعه این مطلب برای هر کس لازمه.

 

از کشلول حقیقت: و اینک "تاک"

می‌دونید که عذرخواهی طرح ژنریک توبه کردنه. توبه، طلب عفو و بخشش از درگاه احدیت و ذات الهی است و عذرخواهی طلب عفو و بخشش از انسان‌ها. پس برای اینکه در دنیا و آخرت مقبول درگاه باشیم، غرور و نخوت رو به کناری گذاشته و ساده و بی‌ریا مسوولیت اشتباهات خود‌مون رو به گردن بگیریم. در راستای همین پروژه عذرخواهی به نظرم رسید که بد نیست مسوولان وزارت علوم یه التفاتی بفرمایند و بابت اجرای طرح «تاک» در دانشگاه‌ها یه عذرخواهی یا ببخشیدی تقدیم دانشجویان عزیز بکنند.

اجازه بدید اول بگم طرح تاک چیه. تاک مخفف کلمات تنوع، انتخاب و کیفیته! جان من کیف کردید چه مفاهیم دلچسب و شیکی در این عبارت نهفته است؟

این طرح تاک روش جدید و خلاقانه‌یی است که در اون بی‌سر و صدا و ضمن بازی با واژه‌ها، این اصل پذیرفته شده در قانون اساسی رو که تحصیل در دانشگاه‌های دولتی رو رایگان اعلام کرده، به چالش کشیده و دانشجویان، ملزم می‌شن که بابت صرف غذا و امکان حضور در خوابگاه‌های دانشجویی هزینه‌های ناقابلی رو پرداخت کنند.

یه جورایی می‌شه گفت این همون طرح هدفمندسازی یارانه‌ها، در دانشگاه‌هاست. حالا برای اینکه زیاد به دانشجویان بی‌نوا شوک وارد نشه، اسمش رو گذاشتن وام تغذیه و اسکان دانشجویی! یعنی دانشجو بعد از فراغت از تحصیل تمام هزینه‌های مورد نظر رو در قالب یک وام باید پرداخت کنه.

به این می‌گن سربریدن با پنبه! چون اسم وام که می‌یاد همه دلشون غیژ می‌ره که چه خوب، وام! اما این وام عملا مابه‌ازای خارجی نداره و قرار نیست پولی دست کسی رو بگیره فقط پرداخت اونکه به بعد از تحصیل موکول شده، واقعی است. دوستان ما، یه چیزهایی شنیدن که در کشورهای خارجی وام‌هایی به دانشجویان داده می‌شه و بعد از تحصیل و پیدا‌کردن کار مناسب و در آمد مناسب، دانشجویان این

وام ها رو برمی‌گردونن. اما توجه نکردن که اینجا بعد از فراغت از تحصیل کی می‌تونه براحتی کار مناسب و درآمد مناسب پیدا کنه تا مبلغ وام رو برگردونه.

به هر صورت حالا که این طرح اجرا خواهد شد و کسی قدرت ایستادگی در برابر اون رو نداره و معمولا این جور قوانین عطف به ما‌سبق هم می‌شه، حداقل عزیزان وزارت علوم بیان و عمل خوشایند عذرخواهی رو به جا بیارن تا دانشجویانی که هیچ برنامه‌ریزی قبلی برای مواجهه با این وام اجباری رو نداشتن، کمی دچار پدیده تسلی خاطر بشن. یه پیشنهاد هم دارم: چه خوبه که بانک عامل در این «پروژه تاک»، بانک تات انتخاب بشه که در و تخته با هم جور در بیاد.

 

٣١ یا ٨٩ مسئله این است!

 چند روز پیش (دقیقا ١۴ دی) داشتم روزنامه می خوندم ، روزنامه یکی از خواص ایثار گر و با بصیرت این مرز و بوم (اسم روز نامه رو نمیارم تبلیغ نباشه(١)) که در صفحه آخر به یه مطلب بر خوردم به شرح زیر:

 

(ببینید تا بعد بقیه اش رو بگم)

 

حلا خدا وکیلی خودتون قضاوت کنید...

اگر اون اتفاق به جای روز ١۴ دی ١٣٣١ ، روز ١۴دی ١٣٨٩ می افتاد چه بلایی سر اون کیسه می اومد (نظرات گهر بارتان را در این مقوله حتما برای ما درج کنید.)

 

تفسیرهایی همچون باقلوا

دوستان میگم دیدید که بعضیا تو اقتباس اند و همچین اقتباس میکنند که آدمی کف میکند. برخی هاهم تفسیر میکنند همچینی  مثل هلو که وقتی تفسیر رو میخونی اصلا متحول میشی... تازه درک میکنی اون چیزی که یه عمر می فهمیدی از اون اثر، با توجه به اون تفسیر زمین تا آسمون با اون  چیزی که در اصل پدید آورنده اثر می خواسته حالیت کنه فرق می کرده! تازه می فهمی که در گمراهی آشکار بودی و اون تفسیر دریچه ای رو به نور برای تو باز کرده.

حالا منم می خوام یه نمونه از اون تفسی ها رو براتون بذارم بخونید و حالش رو ببرید:

اینم لینک مورد نظر.

 

 

-----------------------------------------------------------------

پی نوشت١:

 راهنمایی: اول سمش "ملت ما" بود. 

 


 
 
سیبیلو ها دیگر گرسنه نمی مانند!
نویسنده : علی س.م - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
 

 

زمانی بود که وقتی زن خونه می خواست حال آقاشون رو بگیره بند و بساط رو جمع می کرد می رفت خونه پدر جان و موقع رفتن هم می گفت: "حالا یه 2-3 روز که گرسنگی بکشی می فهمی ...."

یا وقتی یه آقا پسری مشرف میشد به یک خونه مجردی  در یک شهر دیگه برای تحصیل یا ... بعد از مدتی با منزل تماس میگرفت و در حالی که بوی تخم مرغ سوخته از اون طرف گوشی هم به گوش میرسید و با گریه و زاری از مارد در خواست می کرد که بیاد که پسرش نوکریش رو بکنه.

یا داشتیم وقتهایی که خواهر و مادر خانواده به میهمانیی دعوت میشدند و در هنگام رفتن مزکرات خانه را با خنده ای از روی ترحم ترک میکردند، بعد از رفتن پدر می گفت: "پسرم شاد باش که امروز قرار است دسپخت بینظیر پدر رو تجربه کنی، حالا نشونشون می دیم که مردا گرسنه نمی مونن"  البته لازم به ذکر است که در این مواقع پسر خوش حال بود چرا که مطمئن بود که شام یا چلوکباب می خورد یا پیتزا ....... یک ساعت و 30 دقیقه بعد ...... در حالی که دود غلیظی آشپزخانه رو فرا گرفته پدر  از آن بیرون می آید و روی کاناپه کنار پسر قرار می گیرد و بعد از چند ثانیه می گوید: " پسر انگار باز این مامانت گاز رو خراب کرده .... ولی صلا ناراحت نباش چون قرار امشب بی نظیر باشه .... بگو ببینم چلوکباب می خوری یا پیتزا!؟ "......

 

 و بله عزیزان دوران خفت باری بود!

 

اندکی پیش بود که در آخرین لحظات به گوشم رسید که قرار است مامان و بابا به شکل madame & monsieur بروند میهمانی و این جانب قرار است در منزگاه تنها سر کنم!

این زمان بود که نا خود آگاه ذهن به طرف آن دوران که شیر مرد های سیبیلو با گرسنگی دست پنجه نرم میکردند افتادم .... و نا گاه به خود آمدم و ندایی در گوشم گفت بیا  تلافی تمام آن ایام رو در بیاور!

 

و این شد حاصل30 دقیقه حضور بی وقفه این جانب در آشپزخانه در جوار باربکیو به همراه یک بسته پنیر تازه و اصیل موزارلا (mozzarella) و pizza al formaggio  و دیگر ما یحتوی

 

 

 (یه عکس دیگه، کلیک کنید)

 

 

نکته:

وقتی پدر و مادر هر دو شاغل باشند خود چاره ای نیست جز آموختن آشپزی از بچگی و بینظیر است وقتی آشپزی لذت هم مشود..... در نتیجه هیچ یک از شرایط بالا تا به حال برای این جانب به وقوع نپیوسته و صرفا شرح ملاحظات بود.

======================================

پی نوشت بی ربط:

یه سوال اساسی!!!

مگه بر اساس ایـــن ،  ایــــنـــهـــا  جاسوس نیستن!؟ مگه حکم جاسوسی اعدام نیست!؟ پس دیگه گپ زدن با جاسوس جماعت به همراه خانواده دیگر چیست!!؟؟ اگر با جاسوس مشکل نداریم پس با کی مشکل داریم!؟


 
 
چشمشان روشن ...
نویسنده : علی س.م - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
 

دوستان می دونید چقدر خوب میشه  اگر وقتی توی یه خانواده یه سو تفاهمی پیش می یاد بجای این که طرفین ماجرا به قباشون بر بخوره و به هم دیگه بپرن و از اون گذشت اطرافیان و نزدیکان هر کدوم هم رگ غیرتشون اندازه یه خربزه رو گردنشون باد کنه و بزنه بیرون، و بعد تا 30 سال نصف خانواده با هم قهر کنن، همون اول اون دو تا  عزیز رو بیار کنار هم تا بشینن پای صحبت و گفت و گو، شاید خیلی از ناراحتی ها بر اثر کج فهمی یک موضوع باشه، یا اشتباه شنیدن، یا اشتباه برداشت کردن، که راحت با گفت و گو برطرف بشه!

چقدر خوب میشه اگر بعد از یه تصادف به جای این که هر دو راننده بیان بیرون و بعد از جلوی چشم آوردن "خار مادر" (خواهر-مادر) یکدیگر ،یقه هم رو بگیرند و یک بر خورد ساده رو تبدیل به یه تصادف همراه با جرح بکنن، به محض پیاده شدن راجع به بیمه نامه و پلیس صحبت و گفت و گو بکنن!

چقدر خوب میشه که قتی یه آقایی خانمش رو در حال صحبت کردن با یک مرد تو خیابون ببینه به جای این که فردای اون روز بره طلاقش بده ، شب اون روز وقتی دارن باهم گفت و گو می کنن بپرسه اون کی بود؛ شاید داشته از اون آدرس می پرسیده!

چقدر خوب میشه که وقتی یه خانمی بوی یه عطر زنونه جدید رو روی لباس شوهرش حس میکنه، به جای این که با ماهی تابه بزنه تو سر آقا، یکم صبر کنه یا بعد از شام وقتی روی کاناپه دارن چایی می خورن و صحبت و گفت و گو می کنن ازش سوال کنه؛ شاید آقاهه بخواد اون شب یه عطر جدید به خانمش هدیه بده!

چقدر خوب میشه وقتی دو جامعه شناس یا فیلسوف در رساله ها شون به دو نکته متفاوت می رسن به جای اینکه شروع به نفی دیگری بکنن با هم شروع به  گفت و گو و تعامل بکنن و راه کار های هم دیگه رو بررسی؛ شاید راه هم دیگه رو پذیرفتند یا به یک راه حل تازه و بهتر رسیدن!

چقدر خوب میشه در کمیسیون های تخصصی مجلس وقت در طرح یک مصوبه یک جناح پیش قدم میشه و اون جناح مخالفه، به جای این که شروع به تخریب و فضا سازی و پرونده سازی بکنه بیان با هم گفت و گو و تعامل کنن و این حالیشون بشه که به جای رو کم کردن باید منافع و زیربنای این مملکت در صدر اولویت ها شون باشه!

چقدر خوب میشه بعضیا حتی برای حفظ ظاهر هم شده بیان و با گفت و گو  تعامل با دیگران برای یک ابتکار بزرگ که در تمام سطح دنیا و حتی خود همین "بعضیا" کلی تحسین شده است مسول انتخاب می کردند، نه این که صرفا برای این که "بانی" این ابتکار از منتقدانشان هست ، این مناسبت رو  که یک نماد فرهنگی است به بهانه نداشتن بانی و پیگیر،از تقویم رسمی کشور به کل حذف کنن!

چشم آن "بعضی ها" و از آن ها مهم تر، هواداران "با بصیرت" آن بعضی ها روشن .... روز "گفت و گوی تمدن ها" که از نماد های تمدن ما بود هم از تقویم حذف شد!


 
 
اندر بسط کلام میر فندرسکی ؛ اندر شرح مسلمانی کفار
نویسنده : علی س.م - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
 

حکایتی خوانده بودم از عالم و دانشمند بزرگ ایرانی "میر فندرسکی" که در جواب فردی که از سیاحت های او پرسیده بود گفت:

"به بلاد کفر که رفتم مسلمانی زیاد بدیدم و مسلمان ندیدم، ولی آنگه که به وادی خویش باز گشتم مسلمان زیاد بدیدم و مسلمانی ندیدم"

حتما خیلی اوقات به این رسیده اید که می گویند :این خارجی ها مسلمون نیستن ولی از خیلی از این مسلمونهای خودمون که یه من هم ریش دارند آدم تر اند و بیشتر از این ها بهشت حقشان است .

الحق و الانصاف راست میگوند! امروز در این پست برسی می کنیم و می بینیم که چرا این گونه است.

 احتمالا یاتان هست دوران ابتدایی که بودیم سنت و قضاوت عموم بر این شده بود که اگر کسی ریاضیات و  علومش خوب نبود می گفتند که حتما ادبیاتش قوی است! این که می گفتند آنها ادبیاتشان قوی است فقط و فقط به این دلیل بود که ریاضیات بلد نبودند و از روی قیاس می گفتند حتما ادبیاتش قوی است. این درست مثل مادیت و معنویت می ماند: می گوییم شرق کا نون معنویت است و غرب کا نون مادیت . این یکی از اشتباهات خیلی بزرگ است.

چون آنجا ماده وجود دارد و این جا ندارد و اقتصادمان بیمار و خیلیها مان باشکم  گرسنه ایم - وضع حال را می گوییم، دیگر آینده بماند که قرار است چه ها بشود - ، پس حتما معنویات مان قوی است!!! چه معنویتی!؟ اصولا مگر در فقر و جهل معنویت هم می تواند باشد!؟

معنویت چیست!؟

معنویت یک چیز ذهنی و خیال پرستانه نیست ؛ معنویت نیز مانند تمدن و علم احتیاج به کار دارد، احتیاج به تمدن ، قدرت ، تکامل ، لیاقت  و آگاهی دارد. جامعه ای که جهل و فقر در آن باشد همان طور که زندگی مادی ندارد، حتما زندگی معنوی هم ندارد! بقیه اش دیگ سنت ها وامثال اینها است؛ مثل ایرانی ها که مهر بانی های خشک و خالی و تعارف های "شش تا یه غاز" و "بفرمایید منزل" – که اگر هم برویی ناراحت می شوند- و..... را جز معنویات می دانند. در گذشته معنویت بوده؛ شرقِ تاریخ است که پر از معنا است، و غرب امروز است که پر از ماده.  هر دو "زمان" را به عنوان یک عنصر فراموش کرده اند! در شرق امروز که خود غرب می آید و غارت می کند و گرسنه نگاه می دارد و خود گرسنه ها را برای این که ابزار دست غارت گرها باشند تحریک می کند. چه معنویتی می تواند وجود داشته باشد!؟

اما این که می گویند  کسانی که در جهان به توحید قائل نیستند و مادی هم هستند، الآن فدا کاری بیشتر نشان می دهند تا مومنین به فردا و به خدا – و واقعیت هم چنین چیزی را نشان می دهد-  به خاطر این نیست که این ها خدا پرستند و آنها مادی؛ به این علت است که آنها مادیِ غریزیِ انسانی هستند و اینها "هیچ چیز نیستند"! وهمی را به نام خدا و فردا ، به طور موروثی و سنتی و تلقینی باور دارند. کدام توحید و کدام خدا پرستی را می گوییم؟ کدام اعتقاد به چنین جهان بینی را می گوییم، که بعد می سنجیم؟ انسان بر اساس غریزه بشریش فضائلی دارد اما "انسان مذهبی که فضائل بشریش را بر اساس دین توجیه می کند، و بعد دینش هم از بین می رود (چه تمام دینش فنا شود و چه از کل دینش فقط ظاهرش بماند)، دیگر هیچ چیز ندارد"؛ این است که از مذهبی ای که مذهب ندارد، پست تر ، حیوانی نیست!

**در آن جامعه غیر مذهبی ارزش ها بر پا است، برای این که به من می گویند "دروغ نگو تا به تو دروغ نگویند" ، "ظلم نکن تا ظلم نبینی" – همین نظام مادی!- ، " فداکاری کن تا سر بلند زندگی کنی"؛  من را بر اساس ملاک های عقلی مصلحتی و اجتماعی تربیت می کنند ؛ بر همین اساس هم عمل میکنند (بر اساس تربیت و تمدن).

**و اما در بینش مذهبی تمام این اعمال موکول به رضای خدا و سرنوشت  فردا می شوند؛ بعد وقتی که اعتقاد من به خدا و فردا و سر نوشت متافیزیکی ام از بین میرود، مسائل اخلاقی و انسانی معمولی – که هر انسانی دارد- زیر بنایش را از دست می دهد.

 

در این جا ما خدا پرست را با مادی گرا مقایسه نکردیم، بلکه  یک مادی گرای تربیت شده بر اساس یک عقیده را  با کسی اصلا بر اساس هیچ عقیده ای تربیت نشده – و صرفا برچسب دینداری را از پدرش که او هم از پدرش و او هم از پدرانش به شکل موروثی به ارث برده - ، مقایسه کرده ایم.

 

انسانیت را می توانیم به عنوان یک  نظام تربیتی برای انسان ها قرار دهیم، اما انسانیت اگر توحید نداشته باشد، زیر بنای جهانیش را از دست می دهد، مثلا رادیکالیست ها در سال 1800 اعلامیه ای صادر کردند که بچه ها را بر اساس ارزش های اخلاقی غیر مذهبی تربیت کنیم وهمین کار را کر دند و در عصر خودشان نتیجه را دیدند که منفی است. یعنی انسان ها را اگر بر اساس خیر و فدا کاری و فدا کردن خود برای دیگران و جامعه و عقیده ای تربیت کنیم، فداکاری و ایثار و از خود گذشته گی  زیر بانای جهانی و ملاک عملیش را از دست می دهد و فرد به صورت یک ایده آلیسم بی زیر بنا در می آید.

و این گونه است که ژان ایزوله دانشمند فرانسوی می گوید: "کوشش کسانی که از زمان سقراط  تا زمان رگریه کوشیدند تا یک نظام اخلاقی انسانی بدون زیر بنای اعتقادیی خدایی به وجود بیاورند همه نقش بر آب شد."

=============

این هم  شرح و بسط کوتاه با اقتباس هایی از کتاب "راز مذهب" دکتر محمد حسین امیری و "اسلام شناسی" دکتر علی شریعتی، به حکایتی از دانشمند و عالم عصر میرداماد و استاد شاگردانی چون ملاصادق اردستانی، محمدباقر سبزواری،آقاحسین خوانساری، میرزا رفیعای نائینی و.....، "ابوالقسم فندرسکی" معروف به "میر فندرسکی"


 
 
بعضی حرف ها که این روز ها جا افتاد!
نویسنده : علی س.م - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 سلام دوستان، یه مدت اصلا امکان این که آپ بکنم نداشتم، ولی مطالب زیادی تو این مدت نوشتم همین جوری برای خودم، که حالا کم کم میزارم!

پست امروز هم تلافی اون مدته که نبودم برای همین توی چهار گفتار نوشتم!

اگر غلطیم داشت شرمنده چون خییییلی تند تایپ کردم!

********************************

 

 

 

گفتار اول:

بیاید یه مدت بمیریم

شب بیست و سوم وقتی احیا تموم شد احساس کردم که چقدر سبکم، چقدر خالیم، چقدر فارغ از همه چیزم، اینقدر فارق که  دوست داشتم بمیرم... همون لحظه بمیرم! (راستش را بخواهید  الآن که دارم خوب فکر می کنم به این نتیجه رسیدم که واقعا ای کاش می مردم. آخه دوهفته بود که دیگه هیچ حسابی با کسی نداشتم و تمام کار ها یا قرا داد هایی که به عهده ام بود انجام داده بودم، خورده حساب آنچنانی هم با خدا نداشتم! واقعا یکی از ایده آل ترین زمان هایی بود که می شد با خیال راحت بمیرم).

شما رو نمی دونم و لی امسال شب های قدر من خیلی خاص بود، از کمیت ماجرا گرفته تا کیفتش ( اگر کیفیت رو  به دعا کردن در یه جای دنج درست بالای یه چشم انداز از طبیعتی نشات گرفته از جمالات الهی به همراه  چنتا از مهربون ترین و دلپاک ترین و دل صاف ترین بندگان خدا اطلاق کرد. ) تقریبا اصلا برای تنم دعا نکردم ،  شاید اصلا دعا نکردم.... بیشتر در حال گفت و گو بودم با این که جوابی شنیدنی نبود (البته برای گوش انباشته از کثافات زمینی من). ولی یه حسی به من می گفت که حرفام شنیده میشه، همون حسی که من رو وادار میکنه  هر بار که قصد دارم از تعظیم به درگاه خیر العارفین بلند بشم و به سجده بی افتم، با خودم زمزمه کنم: "سمع الله لمن حمده" (می شنود خدا صدای هر آنکس که او را حمد می کند)

با این که از نمر دنم حسرت می خورم ولی از زنده موندنم هم ناراحت نیستم درسته که باز باید مسولیت بپذیرم، باز باید دغدغه داشته باشم، باز باید برای بعضی چیز ها جوش بزنم ولی باز هم خوش حالم.... .

دوستان این واقعا حس خوبیه که آدم بدونه همیشه در هر حال در هر جا یه نفر هست! یکی که همه چیز رو میدونه و می فهمه، همه چیز رو مهیا میکنه، همه چیز رو از روی حساب کتاب و منطق کنار هم می چینه، یه نفر که در هر حال به حرفت گوش میده ،  میتونی  از دستش ناراحت بشی، خوشحال بشی، بهش تکیه کنی ، با هاش در دو دل کنی، چیزایی که هیچ کس نمی دونه رو فقط به اون بگی ، چه توی تنهایی و چه توی شولوغ ترین جاهای ممکن، کسیه که می تونی حتی ازش بخوای بدی ها و خریت هات رو بپوشونه و آبروت رو نریزه!

در عوض همه این ها اون فقط می خواد به یادش باشی و کارایی که از تو می خواد رو انجام بدی. کارهایی که جز خیر و خوبی و جر به نفع ما نیستن... کارایی که بعد از انجام شون - هر چند سخت -  احساس رضایت می کنی و از انجامش آرامش خیال می گیری (حتی اگه  سرسری انجام بدی).

وقتی به اینا فکر می کنم دوست دارم  دوست دارم اون یه نفر رو این جوری خطاب کنم: "یا من به یفتخر المحبون ، انا افتخرت بک"

 

شاید بعضی از شما وقتی اینا رو می خونید بگید که ای پسر خیلی سر خوشه، یه شب نشسته دعا کرده جو گیر شده و.... ولی نه این طور نیست!

من قسم می خورم تک تک شما می تونید این حس رو داشته باشید... هر روز و هر شب. فقط کافیه یه تکنیکی به خرج بدید!

فقط کافیه چند روز با این فکر زندگی کنید که چند ماه فقط از عمرتون باقی مونده و "هیچ" راهی هم برای  تغییر این ماجرا ندارید .....

اگر فقط یک هفته با باور این اندیشه زندگی کنید متوجه اثراتش میشید...

اون وقته که می فهمید  چرا حضرت علی(ع) می گفت: "جوری زندگی کنید که انگار همین فردا قرار است بمیرید و جوری  جسارت به خرج دهید که انگار سالها زنده خواهید ماند"

نکته: راه بالا تست شده و 100% تضمینی می باشد!

 

 

گفتار دوم:

اون حزب الله .... این حزب الله!

 

چند وقت پیش یک برنامه از تلوزیون پخش میشد، در اون نادر طالب زاده  با یکی از نزدیکان امام موسی صدر (از مراجع ایرانی بی نظیر شیعه و پرچمداری حرکت گفتگوی ادیان و تقریب مذاهب در لبنان ) درباره محبوبیتش بین مردم صحبت می کرد.

می گفت در صور لبنان 90% جمعیت مسلمان شیعه هستند. در شهر یک  بستنی فروش مسیحی به نام  "جوزف آبی" بود که خیلی بستنی های پرفروش و معروفی داشت... مدتی بعد  یه مرد مسلمان رفت و همون نزدیکی ها یه مغازه مشاه به زد ولی هیچ وقت کارش مثل جوزف نگرفت، این شد که از روی حسادت این شایعه رو بین مردم ایجاد کرد  که اوم مرد مسیحی نجسه و بستنی هایی که تولید میکنه پاک نیست!

 

 

بخاطر همین موضوع خیلی از مشتری های جزف ابی پریدند و اون تا مرز ورشکستگی پیشرفت. در این اوضاع اون برای داد خواهی پیش امام موسی رفت و مجارا رو برای اون تعریف کرد. اون لحظه امام موسی چیزی نگفت ولی بعد از نماز جمعه همون هفته بعد از خوندن خطبه و نماز با همون هیبت یک راست به مغازه بستنی فروشی رفت و از جوزف خاص تا یک صندلی برای اون جلوی در بگذارد و یک بستنی به او بدهد.... بعد از این بود که  مغازه جزف بیش از پیش معروف شد و شلوغ و پر طرفدار.

مدتی بعد همان بستنی فروش مسلمان پیش  موسی صدر رفت و از اون گلایه کرد؛ اون هنگام امام موسی گفت: شکایت پیش من نیار توهم کیفیت بستنی ها و مغازه و اخلاقت رو به اندازه ای بالا ببر تا من پیش توهم برای بستنی خوردن بیام.

 

 

 

گفتار سوم:

این زمینی های نا امید

 

یکی از گویا ترین منابع باز گو کننده سیر تغییر و تکامل تفکر ، اندیشه ، علم، فرهنگ ، سیاست، قتصاد دین و ... ملل مختلف و جهان که  هموار قابل  بررسی، مطالعه  و تامل می باشد تاریخ هنر است.

هنر پدیده ای حسی – بتنی است که از روح  هنر مند خلق میشود. آثار هنری علاوه بر اندیشه ها و عقاید خالق اثر به طور مستقیم یا غیر مستقیم و یا حتی بدون این که هنرمند بخواهد منعکس کننده شرایط اجتماعی زمان خودش که با هنرمند در ارتباط بوده (از جمله اقتصاد ، سیاست، جنگ، خفقان، آزادی و....) نیز هست.

از این رو می توان تاریخ هنر را  یکی از صادق ترین و گویا ترین منابع تارخی، جامعه شناسی و مردم شناسی اعصار مختلف دانست.

باید گفت که تاریخ هنر معاصر با این که به شکل گسترده و تخصصی هنوز جایی مکتوب نشده  ولی با یک نگاه اجمالی به وجه قالب  آن از دیده یک شخص سوم،  یک نفر از یک زمان دیگر یا یک کره دیگر ، می توان گفت: "این روزها زمینی ها مایوس اند!".

دوستان این یک بحث کلیشه ای نیست، یک حقیقته که با کمی دقت کاملا به چشم میاد،  با کمی جستو جو و دقت عیان است که عملا روحانیت از هنر مدرن و معاصر حذف شده است و  این هنر به سمت اندیشه اومانیسم کشیده شده.

منظور این نیست که فیلم ها و نقاشی ها و آهنگ ها همه در باره خدا و پیغمبر برود و اینکه  الآن هیچ نشانی از رو حانیت نیست! بلکه امروزه شبه روحانیت جای رو حانیت را در هنر گرفته. یعنی حرف از مرگ و پایان جهان هست و لی جواب هایی در حد عامه خیابانی به آن ها داده میشود.

حرف از اوتوپیا می شود ولی  اوتوپیا  در پایان میشود یک جا مثل لاس وگاس با هزاران اسباب لذت که به تصویر کشیدنشان سینما را به سمت ابتزال سوق داده ، بزرگ ترین والا ترین ارزش ها که ما وارای تصور است برای به تصویر کشیدنش و این که بتوانند آن را در حد ذهن های کوچک خود بکنند ، آنها را در حد لذایذ انسانی پایین می آورند.

=======

ولی حالا همین بحث رو ملموس تر در جامعه خودمون دنبال کنیم .

یک نگاه اجمالی به وبلاگ های  جامعه مجازی بندازید... فقط ببینید چند عنوان در باره تنهایی، شکست ،  نا امیدی،  خستگی و .... می بینید!

یا اصلا موسیقی عامه پسند امروز یا حتی موسیقی پست مدرن و تلفیقی؛ تعداد کثیر آهنگ هایی که با مزمون انتقام ، خیانت ، دو رویی، دروغ، یاس، مرگ،  و.... ساخته میشه رو نگاه بکنید (حتی اگر ریتم شاد یا تند داشته باشه) که چقدر هم مورد اقبال عموم قرار میگیرد!

در کل منظور این هست که سیاه نمایی ها شده موضوع ... یا به عبارتی اون قسمت های خالی لیوان. سیاهی ها آنقدر در ذهن بعضی هایلایت می شود که دیگر زیبایی ها به چشم نمیاد، و آخرش می شود صادق هدایت و پوچی و خود کشی!!!

ولی من فخر میفروشم به حال ترحم انگیز تمام آن زمینی هایی نا امید اند! که قادر به دیدن زیبایی های هستی نیستند....

فخر می فروشم به اون ها که بلد نیستند موضوعات رو تفکیک کنند و سپیدی ها را به آتش سیاهی ها می سوزانند هر چند سیاهی ها بیشتر باشند.....

فخر می فروشم به سست عنصر هایی که عشق را فقط در حد کالبد گوشت آلود یک انسان معنی می کنند و به محض به نتیجه نرسیدن، نه فقط به همان عشق کاغذی را، بلکه به تمام واژ های محبت انگیز پشت می کنند...

فخر می فروشم به کسانی که خدا ندارند.....

فخر می فروشم به کسانی که  خدا دارند و نمی شناسندش، نمی دانند چقدر کریم و رحیم و غفار و ستار العیوب است....

فخر می فروشم به آن سست اعتقادانی که نماز و روزه و اسلام را کنار گذاشتند و خیال خود را راحت کردند، با این استدلال و "بهانه" که پیشوایانی که الآن هستند منحرف اند....

فخر می فروشم به تمام کسانی که نمی توانند از با خانواده بودنشان در انتهای روز لذت ببرند ...

 

و غبطه می خورم به تمام کسانی که با این که مشکلاتشان بیشتر از من است، ولی از من از زندگی بیشتر لذت می برند.

 

 

 

 

 

 

 

گفتار چهارم:

از قول یک هلو

هر هلو یی که مجال داشته باشد رشد کند و بزرگ شود و برسد، درشت و آبدار خواهد شد مگر هلوهایی که تنبلی می کنند  و فریب کرم ها را می خورند و به آنها اجازه می دهند که به داخل پوست و گوشتشان  داخل بشوند و حتی هسته شان را بخورند.

                                                                                                                      یک هلو


 
 
من و رمضون و شریعتی
نویسنده : علی س.م - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 

 

السلام  علی الاخوات و الاخوان محترم!

امیدوارم طاعات و عباداتون تا به این لحظه از ماه مهر خدا قبول واقع شده باشه (البته به شرط این که اینجانب فراموش نشده باشد، که اگر غیر از این است ایشالا بقیه روزای ماه رمضون سحر خواب بمونید...!)

شرم ساریم از این که مدتی نا پدیدیمان زیاد شد....

پستی قرار بود در قلمچه آپ بشه درباره ماه رمضان که اتفاقا متنش هم آماده هست ولی به دلایلی درج نمی گردد تا به موقعش (موقعش ، موقعش رو من میدونم و ... )

و اما در این پست می خوانید:

 

نمیدانم چرا اولین باری که این متن از نیایش دکتر شریعتی را دیدم بدلم نشست و هنوز وقتی میخوانم واژه هایش بدلم مینشیند و نمیدانم چرا یکی دو جمله ابتدا متن را بیشتر از همه دوست دارم.

اینها را دکتر سالها پیش از خداوند درخواست میکرده و بنظر شما اگر الان هم بود بسیاری از این جملات را در دعایش نمیگفت؟؟!!

بیاید با تکرار و عمل به این نیایش در این ماه خدا در راه تحقق اون یک قدمی به اندازه همت خودمان برداریم.

ولی خودمانیم ها، تجسم کنید اگر تمام این دعاها مورد استجابت قرار میگرفت چه می شد!!! خیال باطل

 

ای خداوند
به علمای ما مسئولیت ،
به عوام ِ ما علم ،
به مومنان ما روشنائی ،
به روشنفکران ِ ما ، ایمان ،
به متعصبین ما فهم ،
به فهمیدگان ِ ما ، تعصب ،
به زنان ما شعور ،
به مردان ما شرف ،
به پیران ما آگاهی ،
به جوانان ِ ما اصالت ،
به اساتید ما عقیده ،
به دانشجویان ما ... نیز عقیده ،
به خفتگان ما بیداری ،
به بیداران ما اراده ،
به مبلغان ما حقیقت ،
به دینداران ما ، دین !!
به نویسندگان ما تعهد ،
به هنرمندان ما درد ،
به شاعران ما شعور ،
به محققان ما هدف ،
به نومیدان ما امید ،
به ضعیفان ما نیرو ،
به محافظه کاران ما ، گستاخی ،
به نشستگان ما قیام ،
به راکدان ِ ما ، تکان ،
به مردگان ِ ما ، حیات ،
به کوران ِ ما نگاه ،
به خاموشان ما ، فریاد ،
به مسلمانان ما ، قرآن !!
به شیعیان ما ، علی !!
به فرقه های ما وحدت ،
به حسودان ما شفاء ،
به خودبینان ما ، انصاف ،
به فحاشان ما ادب ،
به مجاهدان ما صبر ،
به مردم ما ، خودآگاهی ،
و به همه ی ملت ما ، همت ِ تصمیم ، و استعداد ِ فداکاری و شایستگی ِ نجات و عزت ،
ببخش ....

 

 

 

همت عالی مستدام گل


 
 
← صفحه بعد